همه او

وقتی همه اوست، من چه گوید؟!

همه او

وقتی همه اوست، من چه گوید؟!

همه او

بسم الله الرحمن الرحیم

اولین روز دبستان بازگرد
کودکی ها شاد و خندان بازگرد

یازهراجانم

پیوندهای روزانه

شما ما را ببخش آقا مجتبی!

چهارشنبه, ۳ خرداد ۱۳۹۶، ۱۱:۴۳ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم


گفتم آقا  دوست دارم برام یه چیزی بنویسی، گفت خانم مثلا چی؟ گفتم هرچی، از کلاس، از من، از ‏بازی‌هایی که تو کلاس می‌کردیم و اینکه در آینده می‌خوای چی کاره بشی. گرفت و شروع کرد به نوشتن!‏
‏«سلام خانم سلیمانی، دوستت دارم. بازی‌ها را خیلی دوست دارم.‏
شما با من خیلی خوب بودید. من شما را خیلی دوست دارم. خداحافظی»‏
دوست داشتم برایم بیشتر بنویسد و گفتم آقا مجتبی بازم برام بنویس که در ادامه برایم نوشت:‏
شما به ... بچه‌ها خیلی شما را دوست دارند.‏
هر کار بد کردم، ببخش!‏
خواهش می‌کنم ببخش!‏
...................
آقا  شما ما را ببخش که به این زودی‌ طعم بی‌پدری را چشیدی!
برای که؟
برای چه؟
ببخش که خیلی زود یادمان رفت سایه‌ی سنگین جنگ را امثال پدر تو از سر مردمان این سرزمین دور کرده است!
شما ما را ببخش اگر نمی‌فهمیم وقت‌هایی که سر مزار پدر می‌روی چرا سریع روی سنگ مزارش می‌خوابی و می‌گویی می‌خواهم اینجا بمانم.
شما ببخش اگر نمی‌فهمیم حال دل کوچکت را!
.........................
آقا  ممنون که مرا به خادمی فرزندتان پذیرفتید!
خدایا! ممنون از این‌همه کِیف!


 یازهراجانم

مگر ما مرده باشیم سند ننگین 2030 اجرایی شود!

چهارشنبه, ۳ خرداد ۱۳۹۶، ۱۱:۳۲ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم
نشسته بودم روی تک تک هدیه‌هایی که واسه روز معلم برام آورده بودن یادداشت و تاریخ می‌ذاشتم. دلم ‏خیلی خیلی گرفت و بغض کردم. سررسیدی که آقا محمدجواد بهم داده بودو که دیدم گفتم بابا یه فکری به ‏ذهنم زده ولی می‌ترسم بعدا دلتنگی اذیتم کنه. گفت چی؟ گفتم می‌خوام تو این سررسیدی که بچه‌ها بهم ‏هدیه دادن هرصفحه رو به یه دانش‌آموزم اختصاص بدم و بگم برام بنویسن و عکس هرکدومشونو به همون ‏صفحه بچسبونم. کلی خوشحل شد و با ذوق گفت اتفاقا خیلی هم خوبه و برات کلی خاطره می‌شه و ‏بالاخره با تشویق حضرت پدر اقدام کردم. 
......................
گفتم بچه‌ها به هر کدومتون یه صفحه اختصاص دادم. برام هرچی دلتون می‌خواد بنویسین. از من، از کلاس، آینده می‌خواین چی کاره شین. گرفتند و با کلی دقت و تمرکز نوشتند.
....................
از مدرسه که برگشتم بلافاصله دفترو برداشتم و رفتم کنار بابا نشستم و شروع کردم به خوندن. داشتم با کلی ‏ذوق می‌خوندم و به غلط املایی‌ها و لفظ قلم حرف زدن‌های پر از اشتباه‌شان می‌خندیدم که دیدم حضرت ‏پدر مشغول پاک کردن چشماشه!‏
گفتم بابای مارو، منی که گفتم دلم می‌گیره دارم می‌خندم، اونوقت بابا داره گریه می‌کنه، گفت خب آخه وقتی ‏به بعد این‌ها فکر می‌کنم و به آیندشون گریه داره!‏

...................


آقا علیرضا خدابخشی
کلاس اول
من قرآن را دوست دارم.

خیلی زحمت فراوان کشیدی!
خانم من می‌خواهم شهید مدافع حرم
خانم من دوستت دارم
...

آقا بهراد افشارونگینی
کلاس اول
...
مدافع حرم خانم سلیمانی شما خیلی زحمت زیادی کشیدید که به من این همه قرآن یاد داده‌اید. من شما را خیلی دوست دارم. شما خیلی معلم خوبی هستید از همه‌ی شما سپاسگزارم. شما خیلی مهربان هستید.
....

آقاسیدحسام ابراهیمی

معلم عزیزم خیلی خیلی دوستت دارم

و همیشه آرزی سلامتی برای‌تان می‌کنم

تا همیشه سلامت و خوشحال بمانید

خانم معلم با اینکه آرزوی سلامتی دارم آرزوی شادی و نشاط را هم دارم و من در آینده مدافع حرم می‌شوم.


و الی آخر

خدایا ممنون به خاطر این همه کِیف!

یازهراجانم

دَ، بی، سی، چِل

دوشنبه, ۱۸ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۳:۵۱ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم

وارد کلاس می‌شوی.

نشسته پای تخته سفید.

باز قرار است نرفته شیطنت‌هایش را از سر بگیرد و تو دست به کار می‌شوی که میدان را در دست بگیری.

آقا طه!

یا می‌شینی سرِ جات یا می‌ری بیرون، کدومش؟

در اوج بی‌خیالی بین جای خودش و درِ کلاس دستش را با این شعر جابه‌جا می‌کند:

دَ، بی، سی، چل ...

دارد دوباره خنده‌هایت میدان را به دستش می‌دهد که با شوخی یقه‌اش را می‌گیری و او را به سمت نیمکتش هدایت می‌کنی.

یازهراجانم

آرامشی چنینم آرزوست!

شنبه, ۲۱ اسفند ۱۳۹۵، ۰۸:۰۴ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم

تاخیر کرده‌ای در قولی که داده بودی و دیر شده است رونمایی از کلیپ!

بالاخره امروز رو می‌کنی و منتظر عکس‌العمل‌ها هستی که از جایش بلند می‌شود.

با چشم ردش را می‌گیری که ببینی آیا قصدش برداشتن قرآن است یا تو.

ردیف خودش را که دور می‌زند و سمت تو را در پیش می‌گیرد، مطمئن می‌شوی که مقصود تویی.

هرچند عادت داری از دور با اشاره‌ی دست بنشانی‌شان بر سرجای‌شان، اما دلت رئوف شده است عجیب امروز!!! که می‌گذاری بیاید!

خانوم اجازه!

یه خوابی دیدیم فکرمونو مشغول کرده.

قدت را بیشتر با قدش یکی می‌کنی و گوشت را نزدیک‌تر!

خب!

خانوم خواب دیدیم که تو یه مسجدی هستیم، یه پسری کنار حوض داره وضو می‌گیره، یه دفه یه تیر از پشت می‌خوره بهش، هرچی نگاه کردیم نتونستیم بفهمیم تیر از کجا اومده؟!

ئه؟!

راهش را می‌گیرد و غرق فکر و سر در جَیبِ مراقبت می‌رود سرجایش می‌نشیند!

درس شروع می‌شود و یادت می‌رودش!

دور که می‌زنی ردیف‌های بچه‌ها را می‌بینی‌اش که آسوده‌خاطر از همه‌ی صداها و هیاهوی کلاس و حل تمرین، سر بر میز تفکر نهاده و به خوابی عمیق فرورفته و کاری به کارش نداری تا خوب بخوابد آرام!

دوباره یادت می‌رودش و مشغول بچه‌ها می‌شوی تا خودش از خودش رونمایی می‌کند و مقابلت دوباره حاضر می‌گردد!

خانوم فهمیدیم کی بود!

خیلی مشتاق نیستی بدانی که کی بوده، فقط در حیرتی که انتهای حرف‌هایش بپرسی که الان که خوابیده بودی، ادامه‌ی خواب را دیدی؟!!!!

که می‌پرسی و تایید می‌کند و سرت را به دیوار تعجب می‌کوبی از بس نمی‌دانی چه کنی که خانوم اجازه‌ای از میان هم‌همه‌های مشتاقان به حل تمارین، باز یادت می‌رودش!

 

یازهراجانم

..............

بگو چه کنم؟

يكشنبه, ۱۵ اسفند ۱۳۹۵، ۰۵:۴۵ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم

هنوز وارد کلاس نشده‌ای و از هیچ چیزی خبر نداری که یک‌باره چند نفر به استقبال که چه عرض کنم، به شکایت دورت را می‌گیرند و یکی یکی که نه، همه با هم عرض شکایت می‌نمایند!

سکوت را پیشه‌ی خویش می‌سازی و خیره به تک‌تک‌شان به صرافت می‌اندازی‌شان که بنشینید و شست‌شان خبردار می‌شود که همچون آبشاری از اوج فرود می‌آیند و مأیوسانه متفرق می‌گردند!

حالا پایت را به کلاس گذاشته‌ای و ناغافل عصبانی و حق‌طلبانه سد راهت می‌گردد که خانم رسا به من گفت: ... 

نگاه چپت را حواله‌اش می‌کنی که بنشیند تا بعد ...

آقا رسا که از همه‌جا بی‌خبر است، با قرآنی به دست، در برابرت میان شلوغی‌ها عرض اندام می‌کند و دارد سوال می‌پرسد تا بر معلوماتش اضافه شود که مچش را می‌گیری که شما به آقا رضا گفتی ...؟

تعجب تمام‌رخش را احاطه می‌کند و نیم‌رخش آقارضا را!

خانوووووووووووم!!!

ما بهش گفتیم ببخشید و حالا تویی و متهم ردیف اول و بازهم ماجرای دوره‌ی دوم اصلی تربیت کودک و پرورش و عدالت و قضاوت و این‌ها:

یعنی چی؟! چرا باید بگی که حالا عذرخواهی کنی؟؟!!

بحث میان تو و آقا رسا بالا گرفته که در کمال تعجب آقا رضا خیلی مهربانانه میان ماجرا را می‌گیرد و می‌گوید خانوم ما بخشیدیمش!

چندثانیه نمی‌گذرد که اصلا می‌زند زیر همه‌چی؛ انگارنه‌انگار اصلا آمده بوده پیش تو با آن حالات فوق‌الذکرش!

خانوم اصلا رسا به من نگفته بود ...

شیطنت و خنده‌ی انتهای نگاهش وادارت می‌کند که ...

هیچ دیگر!!!

نمی‌گذاری وادارت کند و چاره‌ای نداری که بگذری و دندان روی جگرت بگذاری.

نگاهی پر از از دست تو و دارم برات و منو سرکار گذاشتی و ... به او می‌کنی و دیگر صلاح نمی‌بینی به آقارسا نگاهی از این دست کنی و درس را آغاز می‌کنی!

یازهراجانم

 

#شهادت_مادرم_افسانه_نیست‏

شنبه, ۲۳ بهمن ۱۳۹۵، ۰۸:۳۲ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم


امروز وقتی میان روضه‌ی مادر هجوم سوالات بود و حجم توجه، تازه فهمیدم اگر الان میان دفتر و ‏دستک مهندسی‌ام نیستم و به‌جای کلنجار با دانشجوها، در میان پسرانی 7، 8 ساله خانوم قرآنی شده‌ام ‏برای خودم، یک دنیا می‌ارزد!‏

یک دنیا می‌ارزد بانوجان که جان فدای‌تان کنم، که بگویم از شما برای‌شان!‏

خانوم اجازه! مگه حضرت زهرا شهید شدند؟!‏

خانوم اجازه!‏

چرا حضرت علی (ع) جلو نرفتند؟!‏

خانوم اجازه!‏

محسن؟!!!!!!!!

بچه‌ها می‌دونین فدک کجاست؟

خانوم همین پارک فدک!‏

بچه‌ها ماجرای کوچه رو شنیدین؟

نه!!!!‏

تعریف می‌کنی و چقدر سنگدلی که ماجرای جسارت را ...‏

خانوم اجازه!‏

چرا امام حسن (ع) نزدش؟!

خانوم اجازه، یعنی الان حضرت زهرا حتی سنگی هم روی قبرشون نیست؟!‏

آخ

آخ

آخ

‏....‏

یازهراجانم


شیرین‌زبانی!

چهارشنبه, ۲۰ بهمن ۱۳۹۵، ۰۵:۳۷ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم

گاهی وقت‌ها شرایط آن‌طوری نیست که باید!

گاهی تمام انرژی‌ات سر اولین کلاس تحلیل می‌رود و تو می‌مانی و 5 کلاس دیگر.

همیشه همه چیز آن‌طور که فکر می‌کنی پیش نمی‌رود و همه‌ی اتفاقات را نمی‌شود و نمی‌توانی که بشود که با یک لبخند فیصله دهی و گاهی تو می‌مانی و نگاهی کودکانه و اخمی که به چهره‌ات نشسته میان شیطنت‌های بی‌قصد و غرضش ....

میان این همه، با آرامشی که سخت است باورش که مخصوص یک پسربچه‌ی 7 ساله باشد، تو را مخاطب خاص خویش قرار می‌دهد:

- خوشگلِ من!

- عزیزم!

و تو که سعی داری ابهت یک خانوم معلم عصبانی را حفظ کنی، نمی‌توانی و نگاهت را به سمتش هدایت می‌کنی!

- خوشگلم به خودت سردرد نده!!

و دیگر توانی نمی‌ماند که با آن خنده‌ را پشت چهره‌ات مخفی کنی و می‌شود آنچه نباید می‌شد!

با ذوق بالا و پایین می‌پرد:

- عزیز خندید، عزیز خندید ...


و تو بی‌آنکه تلاشی برای حفظ حالتت کنی، قید این ژست و خانوم معلمی را می‌زنی و از شیرینی کودکانه‌اش می‌خندی و همه چیز نقش برآب می‌شود و یکباره جماعت در سکوتِ محو تو فرورفته، قهقهه سرمی‌دهند و ادامه می‌دهی!

یازهراجانم

خدایا! شکرت!

چهارشنبه, ۲۰ بهمن ۱۳۹۵، ۰۵:۲۹ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم

حالا که بعد از گذشت چیزی حدود 5 ماه به عقب نگاه می‌کنی، می‌بینی بگی نگی یه جورهایی خانوم معلم شدی!

میان آن‌همه خاطرات تلخ وشیرین، میان دوستت ندارم‌ها، میان قهرها و آشتی‌های کودکانه، میان هرآنچه که بغض گلویت شد و اشکی که کسی ندید جز او و شیرینی لحظاتی که صدای خنده‌هایش فقط و فقط به گوش او رسید!


مرور نگاه‌هایی که دوستت دارند، صدای پاهایی که به اشتیاق سلامی از پشت سر به گوشت می‌رسد، خنده‌هایی که به خاطراتت گره می‌خورند و این می‌شود که یادآوری‌شان چیزی جز صدای شادی از قلبت بلند نمی‌شود و دلتنگی‌های میان تعطیلی‌ها و .... خدایا شکرت!


یازهراجانم

زنگ تفریح مدرسه ...

دوشنبه, ۴ بهمن ۱۳۹۵، ۱۱:۳۳ ب.ظ
بسم الله الرحمن الرحیم

هنوز به سن تکلیف نرسیده‌اند و هیچ‌چیزی هم آن‌ها را مجبور به حضور نمی‌کند؛ نه تشویقی و نه تهدیدی!‏

اما اصرار دارند که زنگ نماز خبرشان کنی و حتما بیایند تا مخاطب خاص آیه‌ی "فَأَمَّا مَنْ ثَقُلَتْ مَوَازِینُهُ" باشند!

بگذریم که گاه‌گاهی سری می‌چرخانند و نگاهی، بگذریم که جایز است میان نماز مخصوص به خودشان هم‌کلامی‌ها و ‏گاهی شاخ و شانه کشیدن‌ها و گاهی خنده‌ها و شوخی‌های‌شان، اما سخت ملتمس دعای‌شان می‌شوی وقتی ‏دست‌های کوچک‌شان را به‌قنوت ربنا پیوند زده‌اند و آرام گرفته‌اند در هیاهوی زنگ تفریح مدرسه!‏

یازهراجانم

بزرگیِ کودکی

سه شنبه, ۲۱ دی ۱۳۹۵، ۰۳:۱۰ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم

از آنجا که گاهی زیرزیرکی آبی می‌خورند یا تغذیه‌شان را دولپی تا سر برمی‌گردانی تا حلقشان فرومی‌برند و بعد بی‌هیچ حرکتی خیره به تو می‌مانند، اجازه می‌دهی که موقع پخش کلیپ هرچه می‌خواهند بخورند!

اینجا دیگر زنگ سوم و چهارم نیست که تقریبا همه‌شان خوراکی داشته باشند، زنگ زنگ آخر است و خیلی‌ها دخل خوراکی‌های‌شان را آورده‌اند.

سه چهار نفری با ذوق از کیف‌شان میوه، آب یا خوردنی‌ای درمی‌آورند، باقی بی‌کار به تماشا می‌نشینند و جا می‌خوری و می‌مانی بین چه کنم چه نکنم که می‌گویی نمی‌خواهد چیزی بخورید که صدای اعتراض‌شان از چشمان و ابروهای گره خورده‌شان درمی‌آید.

چاره‌ای نمی‌ماند جز توسل به آیه‌ی شریفه‌ی «وَ تَواصَوا بِالمَرحَمَةِ»1، خب بچه‌ها اونایی که خوردنی دارند اگر دوست دارند به کسانی‌که ندارند هم تعارف کنند.

آقامحمدجواد ته‌مانده‌ی آجیلش را دور می‌گرداند و علی‌آقا هم مویز و انجیر مانده‌ی ته ظرفش را و آقا سیدپارسا موزش را به دستت می‌دهد تا تقسیم کنی و آقا امیررضا هم سیبش را.

میان این دست‌ودل‌بازی‌ها یک‌باره بلند می‌شود و از آقا ابوالفضل پفیلا می‌خواهد. داری نگاه می‌کنی و شاهد ماوقعی که می‌بینی آقاابوالفضل دستش را عقب می‌کشد و  به‌سراغ کیفش می‌رود. حواست پرت بچه‌ها می‌شود و یادت می‌رود و بعد برمی‌گردی وساطت کنی شاید تعارفی کند و دوستش یکی دوتا پفیلا بردارد، که با لبخند ناز و خوشگلش می‌گوید خانوم یه دونه بازنشده داشتیم دادیم بهش و او را می‌بینی که پفیلا را باز کرده و دارد با لذت می‌خورد.

کیف می‌کنی از این‌همه دست و دل‌بازی بزرگانه‌شان!!

خدایا ممنون به خاطر ایــــــــــــــــــــــــــــــن همه کیف!!!!

یازهراجانم


1. سوره‌ی مبارکه‌ی بلد، آیه‌ی 17.