همه او

وقتی همه اوست، من چه گوید؟!

همه او

وقتی همه اوست، من چه گوید؟!

همه او

بسم الله الرحمن الرحیم

اولین روز دبستان بازگرد
کودکی ها شاد و خندان بازگرد

یازهراجانم

پیوندهای روزانه

منم باید برم ...

دوشنبه, ۲۰ دی ۱۳۹۵، ۱۰:۲۳ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم

بعد از اتمام حفظ هر سوره، یک کلیپ.

قول داده‌ای و الوعده وفا!

امروز نوبت پخش کلیپ است و تو نگرانی!

نگرانِ ....

- کلیپی ساخته بودی و در آن تصویری که نماد شیطان باشد را گنجانده بودی. روز بعد آمد و گفت خانوم اجازه! ما اون تصویر رو دیدیم خیلی ترسیدیم!

- پسرک اخمویی را گذاشته بودی برای فردی که رفتار زشتی از او سر زده و پیش خودت گفتی او هم یک پسر بچه است مثل خودشان و اخم کرده و اینجوری متوجه می‌شوند کار بد خوب نیست و این پسر اخمو نماد آدم بدهاست!

روز بعد آمد و یک لنگه پا دم در نگهت داشت، قدت را با قدش یکسان کردی تا ببینی چه می‌خواهد بگوید!

خانوم اجازه! ما اون پسره رو که دیدیم دیشب نتونستیم بخوابیم و خیلی ترسیدیم!!

دلت لرزید که چه می‌خواستیم چه شد؟!

برداشتی به‌جای تمام تصاویر مربوط به آیات یک تصویر زمینه‌ی تکراری گذاشتی. صدای همه‌شان درآمد. تمام شوق‌شان برای اتمام حفظ و دیدن کلیپش همین تصاویر مربوط به آیات بود و حالا یک تصویر تکراری برای همه‌ی آیات؟!!

آمدی و از قضیه‌ی دور زدن استفاده کردی و به‌جای پاک کردن مسئله سعی در حل مسئله نمودی!

سوره، سوره‌ی همزه بود و 6 آیه از 9 آیه آتش بود و جهنم!!

توکل کردی و گذاشتی!

اما این بار آماده‌شان کردی که آتشی که گفته بودم را یادتان هست؟ یادتان هست گفتم جای چه کسانی آنجاست؟

دست‌شان را تا موازات چشمانت بالا می‌برند و خداراشکر در نمی‌آورندشان از حدقه و رحم می‌کنند. 

بله خانوم، آدم بدا، آمریکایی‌ها، داعشی‌ها!

تو که به مقصودت رسیده‌ای، باز موعظه را از سر می‌گیری و می‌پری بالای منبر!

بله پس هر وقت رسیدیم به آیات جهنم، کلی ذوق کنید و بگویید اوخ‌جون که این‌ها در این آتش خواهند سوخت.

------

یکی از کلاس‌ها:

کلیپ را گذاشته‌ای و دارد به آیات مورد نظر نزدیک می‌شود، همین‌که آتش را می‌بینند، دسته جمعی شروع می‌کنند اوخ جون، اوخ جون، اوخ جون!

می‌شود قضیه‌ی درست کردن ابرو و کور کردن چشم!

عجبا!!!! بچه‌ها دیگر نگفتم وسط قرآن بلند بلند بگویید! گفتم در دل‌تان ذوق بفرمایید!!!! خلاصه دوباره کلیپ را می‌گذاری و روز از نو روزی از نو!!

کلاس دیگر:

مشغول خوراکی و تعارف و دست و دل‌بازی و خساست و .... اصلا انگار نه انگار ... هیچ بگذریم، در پست آینده مفصل توضیح داده خواهد شد إن‌شاءالله!

کلاس دیگر:

تصاویر را می‌بینند و محو تصاویرند و حرکت خاصی از خودشان نشان نمی‌دهند. بعد از پخش کلیپ هوای سوریه می‌گیردشان و یکی یکی رجز می‌خوانند!

تو که دنبال بهانه‌ای تا وفات بانو را به عزا بنشینی و از طرفی کینه به دل داری از تکفیری‌های پست و داغ حرم بر دل، درس را بی‌خیال می‌شوی و منم باید برم را که یادآور می‌شوی، یک‌باره دم می‌گیرند و سینه‌زنان از جای‌شان بلند می‌شوند!

بالای میزش رفته و باشور دارد سینه می‌زند، داد می‌زند خانوم، دیگه امشب می‌ریم بلیط می‌گیریم و می‌ریم سوریه!

می‌خندی و اشاره می‌کنی بیا پایین!

یک‌باره از پشت سر می‌آید و کاپشنش را درمی‌آورد و دست به جلیقه که می‌برد می‌خندی و می‌گویی چه می‌کنی و حالش را که می‌بینی به حال خودش می‌گذاری‌اش و کلاس درس هیئتی تمام‌عیار می‌شود و محو تماشای عاشقانه‌ی کودکانه‌شان آرام می‌گیری!

خدایا شکرت!

یازهراجانم

اونکه می‌گه برا پول رفتن اینا ....

دوشنبه, ۲۰ دی ۱۳۹۵، ۰۹:۳۹ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم

خیلی به آتش و جهنم و عذاب حساسند، اما خب نمی‌توانی به آیه‌ی «نارُ اللَّهِ الْمُوقَدَةُ»1 برسی و بگویی بچه‌ها این جیزه!

می‌رسی به «الَّتی‏ تَطَّلِعُ عَلَى الْأَفْئِدَةِ»2، خب باید چه کنی؟

الحمدلله خدا می‌خواهد و عدو می‌شود سبب خیر و مثل همیشه می‌زنی پس کله‌ی داعش و آمریکا و اسرائیل و می‌خندانی‌شان که جای این‌ها اینجاست، شما که گُل هستید، قرآن می‌خوانید، دارید حرف‌های خانوم معلم‌تان را گوش می‌دهید!!

شما صااااف می‌روید بهشت!

آن‌هایی که این داعشی‌های لعنتی دارند الان می‌کشند، می‌روند بهشت و دل داعشی‌ها می‌سوزد و این می‌شود «التی تطلع علی الافئده»!!!

دستی بالا می‌برد و چه کیف می‌کنی وقتی به صورت مثل ماهش نگاه می‌کنی!

افتخار را در نگاهش که دلتنگی عمیقی در آن موج می‌زند می‌بینی.

خانوم بابای مام رفت سوریه و با داعشیا جنگید.

حالا که خودش سرِ بحث را باز کرده است، جان می‌گیری و پابه‌پایش می‌روی.

بله آقا مجتبی!

بچه‌ها را هم همراه می‌کنی!

یادتان هست بچه‌ها شهید آقا حجت اسدی در هیئت چقدر می‌خواندند و حسین و حسین می‌گفتند؟ حالا الان رفتند پیش خود امام حسین و باز می‌آید وسط حرفت و دستش را مثل تفنگ می‌گیرد و می‌گوید اینجوری!

نه آقا مجتبی!!

دیگه اونجا جنگی نیست؟ اونجا همش خوشی است!

نگاهش جان تازه می‌گیرد وقتی برایش مداحی پدر را می‌خوانی «هنوز یه غیرتی دارم رو دختر علی ...» و لبخند می‌زند و دلت را می‌برد!!

----------------

دست خودت نیست دلت بدجور می‌گیرد ...

یازهراجانم

----------------

#مجتبی_اسدی

#شهید_حجت_اسدی

#مداح

#هیئت_حسین_جان(ع)

#مدافع_حرم


1. سوره‌ی مبارکه‌ی همزه، آیه‌ی 6.

2. سوره‌ی مبارکه‌ی همزه، آیه‌ی 7.

نتیجه‌ی منبری که تو استادش باشی!

دوشنبه, ۲۰ دی ۱۳۹۵، ۰۵:۰۷ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم

باز امروز جزو روزهای سرشلوغی است و باید به حفظ آیه و تدریس گام برسید و دوره کنید و ...

داری معانی سوره‌ی همزه را مرور می‌کنی که با آن حالت همیشه خواب‌آلودش دست بالا می‌برد ...

خانوم اجازه!

بله؟

خانوم آیه‌های قرآن چرا انقدر ترسناک‌اند؟!

سوالش افکارت را متلاشی می‌کند و یک لحظه قید وقت و درس و عجله را می‌زنی و حالا خانوم قرآن! باید پاسخ‌گو باشی!!!

داری از بشارت‌هایش می‌گویی که از آن‌طرف عجله‌دارد و چه کار دارد که خانوم دارد حرف می‌زند؟! سوال دارد خب. نمی‌گذارد به آخر برسانی کلام را و می‌گوید:

خانووووم! ما از مردن می‌ترسیم!

حالا بحث، بحث دیگری است؛ باید بگویی چه کسانی از مرگ می‌ترسند و چه کسانی با خنده از آن استقبال می‌کنند.

یک نمایش یک‌نفره را آغاز می‌کنی که نویسنده و کارگردان و تهیه‌کننده و راوی و بازیگرش خودت هستی همین الان یهویی!

کلاس است و تو و سکوتی که میان هیجان گوش دادن بر کلاس حاکم شده است.

کلاس می‌شود دنیا و بیرون کلاس آخرت؛ دنیا می‌شود محل مسابقه و طول عمر زمان مسابقه و تو را به کلاس (دنیا) می‌فرستند و قرار است هرچه خوب است جمع کنی تا جایزه‌ای که بیرون منتظر توست نصیبت شود، اگرنه تو می‌مانی و یک تی و جارو که باید زحمت بکشی و مدرسه را از بالا تا پایین تمیز بنمایی همی!!!

آخ آخ آخ ...

آنی که حواسش به مسابقه نباشد، می آید یک لگد به میز می‌زند، در و دیوار را خراب می‌کند، به دیگران آسیب می‌رساند، در را که می‌زنند (دو دستی بر سرت می‌کوبی و کلاس به هوا می‌رود از خنده‌ی کودکانه‌شان)، داد می‌زند، ای داد، من فکر کردم کلی وقت دارم و گریه می‌کند و ناله می‌زند و فایده‌ای ندارد و تی و جارو بیرون انتظارش را می‌کشد!

اما زرنگ که باشی بی‌کار نمی‌ایستی و تند تند هرچه خوب است را جمع می‌کنی. تا در را می‌زنند و می‌گویند وقت تمام است، بمیر (فکر می‌کنی الان می‌خندند و مکث نامعلومی می‌کنی و خبری از خنده نیست و بیش از آنچه فکر کنی محو قصه‌اند و ادامه می‌دهی) تو هم با خنده و یک بغل پر از چیزهای خوب راحت می‌میری همی!

میان این‌همه چشمانی که خیره به تواند و ابر افکاری که بالای سرشان متراکم گشته و عنقریب است که طوفانی به‌پا گردد، می‌چسبانی حالا که داغ شده این تنور و می‌گویی خب ... حالا در دنیا کار خوب چیست؟!

مثلا نماز!

بچه‌ها در دنیا هیچ‌چیز به‌اندازه‌ی نماز اهمیت ندارد (فعلا قید تبصره‌ها را می‌زنی) و داری با هیجان منبر را به اوج می‌رسانی و چیزی نمانده که سرت به سقف بخورد که می‌پرسد خانوم یعنی از مشقمونم مهم‌تره؟!

بله پسرم! خیلی مهم‌تره!!

و حالا کار کار کربلاست و باید بار را ببندید و راهی شوید!

بچه‌ها چندوقت پیش محرم و صفر بود، امام حسین چه چیزی می‌خواست به ما یاد بدهد؟ بچه‌ها جان مهم‌تر است یا مشق؟

با هیجانی لبریز از شوقِ ادامه، داد می‌زنند خانوم جان!

خب ببینید امام حسین با اینکه آن نامردها داشتند تیر می‌انداختند، گفتند به نماز بایستیم و در آن شرایط نماز را خواندند.

تازشم بچه‌ها شما فکر نکنید که اگر نماز بخوانید کارتان عقب می‌افتد، خیر، بلکه تندتر مشق می‌نویسید و زیباتر و با علاقه‌ی بیشتر!

و وقتی در قالب بچه‌ای فرو می‌روی که نماز خوانده و دارد با اشتیاق مشق می‌نویسد و وقتی شیطان به وسوسه‌ی افکارش می‌آید یک تودهنی به او می‌زند، گویا تو را با کمدین‌های سیرک (همان مؤدبانه‌ی دلقک خودمان!!!!) اشتباه گرفته‌اند که اینچنین از فرط خنده بر سروکله‌ی خود می‌کوبند و القصه ...

خانم کی زنگ نماز است؟ خانم الان زنگ چندمه؟

و تو که چنان گیرِ جوِ داستانی که یادت نیست سه ساعت آخر بی‌کاری، قول می‌دهی که اگر دوست داشته باشید زنگ نماز می‌آیم دنبال‌تان!

خانم ما که نماز بلد نیستیم!!

عیبی ندارد، اصلا نماز که به شما واجب نیست، ولی خب آدم باید تمرین کند، مثل ورزشکاری که می‌خواهد به یک مسابقه برود!

از لحظه‌ی اتمام نمایش فی‌البداهه و خروجت از کلاس خواهش پشت خواهش که خانوم زنگ نماز بیاین دنبالمون و تو می‌مانی و آخ آخ آخ سه ساعت بی‌کاری‌ای که داشتی و می‌خواستی به منزل تشریف ببری و حالا باید بمانی و منبرت را ختم کنی!!!

داستان خوب بود و حالا که خوب بود، دلت نمی‌آید برای کلاس‌های دیگرت هم روی پرده‌ی نمایش نبری و می‌بری و آن‌ها هم ...

زنگ نماز است و کلاس به کلاس دنبال‌شان می‌روی و بچه‌ها زنگ نماز است، رفتم بیایید!

نمی‌آیند که، جلوتر از تو پله‌ها را یکی دو تا می‌دوند و تو خوشحال و فردا می‌رسد.

خب بچه‌ها چه خبر؟!

مشقاتونو خوب نوشتین؟

او که هیچ‌وقت صداقتش زیر پاچه‌خواری‌های متعارف کودکانه گم نمی‌شود، با کمال آرامش می‌گوید نه خانوم!!

----

(شنیده‌اید آب سرد روی سر آدم ریخته می‌شود گاهی انگار؟)

و این می‌شود نتیجه‌ی منبری که تو استادش باشی!!!

تجربه‌ای سخت اما شیرین (ساخت رحل قرآن)

پنجشنبه, ۹ دی ۱۳۹۵، ۰۵:۴۸ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم

قرار است امروز (95/10/07) با هم رحل قرآن بسازید.

اولین بار است و باز بی‌تجربگی کار دستت می‌دهد و یک‌باره خودت را در میان اشتیاقی سرشار از اضطراب می‌بینی!

خانوم اجازه ما مقوا نیاوردیم!

اشکالی نداره پسرم، به هم کمک می‌کنیم و درست می‌کنیم.

بچه‌ها هرکی مقواش زیاده، اگه دوست داره می‌تونه به کسایی‌که نیاوردن بده.

خانوم اجازه‌های ما خانوم، ما می‌تونیم کمک کنیم فضای کلاس را پر می‌کند و کیف می‌کنی وقتی با کمال میل وسایل خود را در اختیار دیگری قرار می‌دهند.

می‌خواهی روی تخته آموزش بدهی که از انتهای کلاس آمده و شکایت بغل‌دستی را می‌کند که حرفی به او زده و ناراحتش کرده و بی‌خیالش می‌کنی که الان حواست را به کار بده و بگذر و الّا جا می‌مونی ها!!!!

هنوز در میان دادگاه قضاوت و نصیحت و تربیتی که صدایش از ته کلاس می‌آید: خانوم اجازه مقوای ما قیچی نمی‌شه!

می‌روی و قیچی را از دستش می‌گیری و داری برش می‌زنی که یکی با اضطراب صدایت می‌زند که خانوم اینو چه‌جوری درست کنیم؟!

پسرم صبر کن الان می‌یام.

هنوز پاسخش را نداده‌ای که یکی پشت سرت آمده و صدایت می‌زند. 

رویت را که برمی‌گردانی، موج نگرانی را در چشمانش می‌بینی وقتی مقوای نازکش را مقابل چشمانت گرفته و می‌پرسد خانوم با این می‌شه؟!

در دلت می‌گویی نه که نمی‌شود ولی تلاش می‌کنی آرامش کنی و وقتی وعده‌ی الان درستش می‌کنیم را می‌دهی، راهی نیمکتش می‌شود و منتظرت می‌ماند.

خانوم اجازه م.ع داره گریه می‌کنه!!

کارت که تمام می‌شود سراغش می‌روی که شرح ماقع بدهد، می‌بینی با چشمانی اشک‌بار زده زیر خنده و به اداهای دوستش که سعی می‌کند فضای دلش را عوض کند می‌خندد و تا تو را می‌بیند دوباره گریه از سر می‌گیرد که خانوووووووووم ببینین خراب شد و تو او را تحسین می‌کنی که می‌تواند وسط این‌چنین گریه‌ای بخندد و او هم که این تحسین را می‌بیند دوباره لبخند خوشگلی می‌زند و دلت را می‌برد!

و بالاخره در را می‌زنند و خسته نباشیدی می‌گویند و زنگ است و باید بروی و هنوز ناتمامند برخی و می‌مانی تا پاسخ‌گوی اشک‌ها باشی و عکس می‌گیری که آرام‌ شوند و حالا ...

و حالا امروز خاطراتی شیرین را در کنار این عکس‌ها مرور می‌کنی و به بی‌تجربگی‌ات می‌خندی!

یازهراجانم


گاه عکس‌ها گویاتر از نوشته‌اند، پس سخن کوتاه باید، والسلام!

می‌توانید چهره‌ی دلبندان‌تان را در ادامه‌ی مطلب ببینید ....

دقیقا کجایی؟

دوشنبه, ۶ دی ۱۳۹۵، ۱۱:۱۹ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم

داری درس می‌دهی:

الَّذِی ...

ای‍ ران ...

جَمَعَ ...

اگر دلِ ...

مَالًا ...

تو را ...

وَعَدَّدَهُ

شکستند ...

کلا اهل تک‌پری است و خارج زدن!

خیره می‌شوی تا خوووب درک کنی دقیقا کجاهاست.

در فکر منع و این‌ها هستی که به فکرت می‌زند که چرا؟ چرا همراهی‌اش نکنی؟

....

خب بچه‌ها!

همتون این شعرو بلدین؟

بــــــــــــعــــــــــلــــــــــــــــــــــــه

خب همه با هم بخونین ... 1 .... 2 ..... 3

ایـ ران ......    اگر دل تو را شکستند ....

کلاس را به‌هم زده‌ای، درس را تعطیل کرده‌ای که حس خوانندگی آقا را به‌هم نزنی، یک‌باره میان خواندن جمع می‌بینی‌اش که باز از فضا خارج شده و مشغول بازیگوشی است و تک‌پَری!

گاهی وقت‌ها سکوت بهترین مسکن است برای اعصابی که به آستانه‌ی حیرت و سر به بیابانی رسیده‌است!

یازهراجانم

دوباره کودکی

دوشنبه, ۶ دی ۱۳۹۵، ۱۱:۰۶ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم

حیف که مجبوری به‌خاطر پاره‌ای دلایل آسته بروی، آسته بیایی؛ دلایلی من‌جمله اینکه خانوم معلمی و باید الگو باشی و این‌ها، یا اینکه بالاخره درس است دیگر باید داده شود!!!!

اما خداوکیلی گاهی خودت دلت می‌خواهد که از قالب بزرگی‌ات خارج شوی و دوباره کودک و پابه‌پای جست‌خیزهای‌شان بدوی و ضمن عرض شرمندگی، خب بعضی وقت‌ها ...

گاهی حالا که تصمیم گرفته‌اند آرام بگیرند و متین باشند، مثل اینکه تو نتوانسته‌ای کودک درونت را قانع کنی که به جان سکوت کلاس می‌افتی و در یک چشم به‌هم زدن کلاس را صحنه‌ی تاخت و تازشان می‌کنی و یک‌باره تو می‌مانی و عده‌ای که دارند از در و دیوار و تخته بالا می‌روند و حالا طبیعی است که میان عصبانیت ساختگی‌ات خنده‌ات نقشه‌ات را نقش برآب کند و بزنند زیر خنده که خانوم خندش گرفت و ادامه ....

یازهراجانم

کنترل نگاه

شنبه, ۱۳ آذر ۱۳۹۵، ۰۲:۵۴ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم

خب بچه‌ها امروز می‌خوایم تمرین کنترل نگاه کنیم.

من آیه رو روی تخته نوشتم، عمدا هم جلوی تخته وامیستم، نه چشاتونو ببندیدن و نه روتونو برگردونین.

همه رو به تخته ولی فقط به من نگاه کنین و  آیه رو از حفظ بخونین.

تلاش کنین نگاهتونو کنترل کنین و به آیه نگاه نکنین!

برای کنترل نگاه باید تمرین کرد، مثل ورزشکاری که می‌خواد بره مسابقه، باید نفستون هم تمرین کنه.

به هر فیلمی نباید نگاه کنی، نباید هر تصویری رو ببینی!

شما یه چند وقت دیگه که بزرگ‌تر شین، باید یاد بگیرین که این نگاه رو کنترل کنین. باید از کنار یه خانوم که رد می‌شین سرتونو بندازین پایین و نگاه نکنین.

بلند می‌شود و می‌گوید خانوم ما که از کنار یه خانوم رد می‌شیم اینجوری رد می‌شیم (سرش را تا یقه پایین برده و راه می‌رود)!

....

یاد گلزار می‌افتی و حرف‌های مادرش!

آقا حجت خیلی به نامحرم حساس بود، وقتایی که می‌اومد خونه، از طریق صدا متوجه می‌شد که خانومی که مهمونه خواهرشه، یا خواهر خانومش.

بچه‌ها خدا اینجوری شهادت می‌ده‌، هر کسی که شهید نمی‎شه!

خانوم اجازه؟

بله آقا "ر"؟

خانومِ خودمون که محرمه!

داری سعی می‌کنی حیرتت را پشت دیوار ذهنت پنهان کنی که از آن طرف کلاس آقا "ا.ط" محکم جوابش را می‌دهد: پس واسه چی عقد می‌خونیم؟!

.

.

.

حیرت با هجوم دیوار ذهنت را فرومی‎ریزد و از پنجره‌ی نگاهت آویزان می‌شود!!!

قید ادامه‌ی این تربیت اخلاقی را می‌زنی و ادامه می‌دهی تا دوباره افسار زمان را به‌دست نگرفته‌اند و بالای منبر نرفته‌اند!

بفرمایید آیه را از حفظ بخوانید!

یازهراجانم

عشق‌بازیِ لبریز از حضور‏!!

چهارشنبه, ۲۶ آبان ۱۳۹۵، ۰۹:۳۷ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم

زنگ نماز است.

به نمازخانه نمی‌آیند که، هجوم می‌آورند.

آخ آخ!!!

گاهی چنان غرق هیجان خویشند که بازهم به قول خواهر، در نقطه‌ی کورشان قرار می‌گیری و اگر جای خالی ندهی، عنقریب نقش زمین خواهی شد.

از بس اشتیاق دارند که سر از پا نمی‌شناسند.

یکی برق‌ها را روشن می‌کند، یکی بلندگو را.

در پهن کردن نوارهای میان صفوف به هم می‌خورند، در گذاشتن مهرها سبقت می‌گیرند.

کمی آن‌طرف‌تر بگومگویی است سر اینکه چه کسی اذان را بگوید و چه کسی مکبر باشد.

تکبیر را که می‌گوید (مکبر را می‌گویم) سکوتی بر فضا حاکم می‌شود اصلا خاص!

دیگر خبری از همهمه و بدو بدو و کله معلق زدن‌های‌شان نیست!

خودمانیم حواس‌شان خیلی جمع است در این عشق‌بازی لبریز از حضور!

360 درجه‌ی نمازخانه در سیطره‌ی زیرچشمی‌های‌شان است!

میان نمازشان خم ابروی یار را که چه عرض کنم، تمام بازیگوشی‌های‌شان را در یاد می‌آورند.

برمی‌گردند عقب و دستی برایت تکان می‌دهند و با اشاره‌ی تو رو به قبله‌ی معبود می‌شوند و حالتی می‌رود که محراب به فریاد می‌آید.

به سجده که می‌خواهند بریزند، ببخشید، بروند، چنان اشتیاقی دارند که از بالا مثل فواره‌ای که در اوج فورانش باشد، یک‌باره پخش زمین می‌شوند و به به چه سجده‌ای!!!

سلام نماز را که می‌دهد (امام جماعت را می‌گویم) همچون گردبادی تند، همه چیز را با خود برمی‌دارند و می‌برند، همه چیز مثل صفای وجودشان را، جست‌وخیزهای‌شان را ...

همه چیز مثل دلِ تو را!

یازهراجانم

خانوم اجازه‌های ساختگی

چهارشنبه, ۲۶ آبان ۱۳۹۵، ۰۷:۰۴ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم

کاش می‌شد علم غیب داشت!

کاش می‌شد حرف را از انتهای نگاهش فهمید!

کاش می‌شد، ولی نمی‌شود!

نمی‌شود و گاهی مجبوری تروخشک را با هم بسوزانی!

می‌سوزانی که یک‌باره دلت می‌سوزد!

....

- آقا م.ا اینجا چی‌کار می‌کنی؟ چرا نمی‌ری سر کلاسِت؟

- خانوم دلم درد می‌کنه، زنگ زدم مامانم بیاد!

- پسرم دستشویی نداری؟

- نه.

....

مادر که از راه می‌رسد با اشاره‌ی نگاه اجازه‌ی دستشویی بردن را می‌گیرد و معلوم می‌شود که از شیطنت بچه‌ها می‌ترسد و دستشویی نمی‌رود تا مبادا در را یکدفعه باز کنند و حالا دل‌درد را بهانه کرده است برای حضور مادر!

یاد وقت‌هایی می‌افتی که مجبوری پاسخ منفی به نگاه معصومانه‌اش بدهی تا جرقه‌ی خانوم اجازه‌های ساختگی نخورد.

خانوم اجازه‌های تماشای فوتبالِ زنگ ورزش به‌جای دستشویی ...

خانوم اجازه‌های سُرسُره‌بازی‌های توی سالن به‌جای خانوم بریم آب بخوریم ...

خانوم اجازه‌های دنبال همی‌های توی حیاط به جای خانوم بریم دستمونو بشوریم ...

هعی ...

متوجه می‌شوی که می‌خواهد زنگ کلاس برود که خلوت است و خبری از اضطرابِ باز شدنِ در نیست!

گاهی بدجور دلت می‌سوزد!

یازهراجانم

دیگر حرفی می‌ماند؟!

سه شنبه, ۲۵ آبان ۱۳۹۵، ۱۱:۴۳ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم

بحث خیلی جدی است، همه دست زیر چانه گذاشته و خیره به تو محو موضوع‌اند!

بحث بحثِ آن دنیا و ما و اعمال ماست.

همین‌طور که خودت غرق بحثی و مستمع صاحب‌سخن را بر سر ذوق آورده، دستش را برده بالا و تو که دلت نمی‌آید رشته‌ی سخن پاره کنی، ظاهرا بی‌تفاوتی و ادامه می‌دهی.

ادامه می‌دهی تا گفت‌وگویی کلید نخورد که اگر بخورد زمان است که می‌دود و تویی که می‌مانی و درس نداده و حرف‌های نگفته.

اما نمی‌شود، دست‌بردار نیست، کوتاه نمی‌آید.

لابد خیلی مهم است که قانونت را زیر پا گذاشته و میان کلامت حرفی دارد.

حالا که او کوتاه نمی‌آید، تو کوتاه می‌آیی، کوتاه می‌آیی تا مبادا حرف‌هایش در دلش بماند. شاید سوال مهمی پیش آمده که اگر نپرسد شاید جهان‌بینی‌اش، ایدئولوژی‌اش و معرفت‌شناسی‌اش کلا تغییر کند.

خلاصه اجازه صادر می‌کنی.

بله بفرمایین!

خانوم اجازه! می‌شه در کمدمونو ببندیم؟

....

من دیگر حرفی ندارم!!!!

یازهراجانم