همه او

وقتی همه اوست، من چه گوید؟!

همه او

وقتی همه اوست، من چه گوید؟!

همه او

بسم الله الرحمن الرحیم

اولین روز دبستان بازگرد
کودکی ها شاد و خندان بازگرد

یازهراجانم

پیوندهای روزانه

۲ مطلب در اسفند ۱۳۹۵ ثبت شده است

آرامشی چنینم آرزوست!

شنبه, ۲۱ اسفند ۱۳۹۵، ۰۸:۰۴ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم

تاخیر کرده‌ای در قولی که داده بودی و دیر شده است رونمایی از کلیپ!

بالاخره امروز رو می‌کنی و منتظر عکس‌العمل‌ها هستی که از جایش بلند می‌شود.

با چشم ردش را می‌گیری که ببینی آیا قصدش برداشتن قرآن است یا تو.

ردیف خودش را که دور می‌زند و سمت تو را در پیش می‌گیرد، مطمئن می‌شوی که مقصود تویی.

هرچند عادت داری از دور با اشاره‌ی دست بنشانی‌شان بر سرجای‌شان، اما دلت رئوف شده است عجیب امروز!!! که می‌گذاری بیاید!

خانوم اجازه!

یه خوابی دیدیم فکرمونو مشغول کرده.

قدت را بیشتر با قدش یکی می‌کنی و گوشت را نزدیک‌تر!

خب!

خانوم خواب دیدیم که تو یه مسجدی هستیم، یه پسری کنار حوض داره وضو می‌گیره، یه دفه یه تیر از پشت می‌خوره بهش، هرچی نگاه کردیم نتونستیم بفهمیم تیر از کجا اومده؟!

ئه؟!

راهش را می‌گیرد و غرق فکر و سر در جَیبِ مراقبت می‌رود سرجایش می‌نشیند!

درس شروع می‌شود و یادت می‌رودش!

دور که می‌زنی ردیف‌های بچه‌ها را می‌بینی‌اش که آسوده‌خاطر از همه‌ی صداها و هیاهوی کلاس و حل تمرین، سر بر میز تفکر نهاده و به خوابی عمیق فرورفته و کاری به کارش نداری تا خوب بخوابد آرام!

دوباره یادت می‌رودش و مشغول بچه‌ها می‌شوی تا خودش از خودش رونمایی می‌کند و مقابلت دوباره حاضر می‌گردد!

خانوم فهمیدیم کی بود!

خیلی مشتاق نیستی بدانی که کی بوده، فقط در حیرتی که انتهای حرف‌هایش بپرسی که الان که خوابیده بودی، ادامه‌ی خواب را دیدی؟!!!!

که می‌پرسی و تایید می‌کند و سرت را به دیوار تعجب می‌کوبی از بس نمی‌دانی چه کنی که خانوم اجازه‌ای از میان هم‌همه‌های مشتاقان به حل تمارین، باز یادت می‌رودش!

 

یازهراجانم

..............

بگو چه کنم؟

يكشنبه, ۱۵ اسفند ۱۳۹۵، ۰۵:۴۵ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم

هنوز وارد کلاس نشده‌ای و از هیچ چیزی خبر نداری که یک‌باره چند نفر به استقبال که چه عرض کنم، به شکایت دورت را می‌گیرند و یکی یکی که نه، همه با هم عرض شکایت می‌نمایند!

سکوت را پیشه‌ی خویش می‌سازی و خیره به تک‌تک‌شان به صرافت می‌اندازی‌شان که بنشینید و شست‌شان خبردار می‌شود که همچون آبشاری از اوج فرود می‌آیند و مأیوسانه متفرق می‌گردند!

حالا پایت را به کلاس گذاشته‌ای و ناغافل عصبانی و حق‌طلبانه سد راهت می‌گردد که خانم رسا به من گفت: ... 

نگاه چپت را حواله‌اش می‌کنی که بنشیند تا بعد ...

آقا رسا که از همه‌جا بی‌خبر است، با قرآنی به دست، در برابرت میان شلوغی‌ها عرض اندام می‌کند و دارد سوال می‌پرسد تا بر معلوماتش اضافه شود که مچش را می‌گیری که شما به آقا رضا گفتی ...؟

تعجب تمام‌رخش را احاطه می‌کند و نیم‌رخش آقارضا را!

خانوووووووووووم!!!

ما بهش گفتیم ببخشید و حالا تویی و متهم ردیف اول و بازهم ماجرای دوره‌ی دوم اصلی تربیت کودک و پرورش و عدالت و قضاوت و این‌ها:

یعنی چی؟! چرا باید بگی که حالا عذرخواهی کنی؟؟!!

بحث میان تو و آقا رسا بالا گرفته که در کمال تعجب آقا رضا خیلی مهربانانه میان ماجرا را می‌گیرد و می‌گوید خانوم ما بخشیدیمش!

چندثانیه نمی‌گذرد که اصلا می‌زند زیر همه‌چی؛ انگارنه‌انگار اصلا آمده بوده پیش تو با آن حالات فوق‌الذکرش!

خانوم اصلا رسا به من نگفته بود ...

شیطنت و خنده‌ی انتهای نگاهش وادارت می‌کند که ...

هیچ دیگر!!!

نمی‌گذاری وادارت کند و چاره‌ای نداری که بگذری و دندان روی جگرت بگذاری.

نگاهی پر از از دست تو و دارم برات و منو سرکار گذاشتی و ... به او می‌کنی و دیگر صلاح نمی‌بینی به آقارسا نگاهی از این دست کنی و درس را آغاز می‌کنی!

یازهراجانم