همه او

وقتی همه اوست، من چه گوید؟!

همه او

وقتی همه اوست، من چه گوید؟!

همه او

بسم الله الرحمن الرحیم

اولین روز دبستان بازگرد
کودکی ها شاد و خندان بازگرد

یازهراجانم

پیوندهای روزانه

۳۲ مطلب با موضوع «خانوم اجازه» ثبت شده است

شما ما را ببخش آقا مجتبی!

چهارشنبه, ۳ خرداد ۱۳۹۶، ۱۱:۴۳ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم


گفتم آقا  دوست دارم برام یه چیزی بنویسی، گفت خانم مثلا چی؟ گفتم هرچی، از کلاس، از من، از ‏بازی‌هایی که تو کلاس می‌کردیم و اینکه در آینده می‌خوای چی کاره بشی. گرفت و شروع کرد به نوشتن!‏
‏«سلام خانم سلیمانی، دوستت دارم. بازی‌ها را خیلی دوست دارم.‏
شما با من خیلی خوب بودید. من شما را خیلی دوست دارم. خداحافظی»‏
دوست داشتم برایم بیشتر بنویسد و گفتم آقا مجتبی بازم برام بنویس که در ادامه برایم نوشت:‏
شما به ... بچه‌ها خیلی شما را دوست دارند.‏
هر کار بد کردم، ببخش!‏
خواهش می‌کنم ببخش!‏
...................
آقا  شما ما را ببخش که به این زودی‌ طعم بی‌پدری را چشیدی!
برای که؟
برای چه؟
ببخش که خیلی زود یادمان رفت سایه‌ی سنگین جنگ را امثال پدر تو از سر مردمان این سرزمین دور کرده است!
شما ما را ببخش اگر نمی‌فهمیم وقت‌هایی که سر مزار پدر می‌روی چرا سریع روی سنگ مزارش می‌خوابی و می‌گویی می‌خواهم اینجا بمانم.
شما ببخش اگر نمی‌فهمیم حال دل کوچکت را!
.........................
آقا  ممنون که مرا به خادمی فرزندتان پذیرفتید!
خدایا! ممنون از این‌همه کِیف!


 یازهراجانم

دَ، بی، سی، چِل

دوشنبه, ۱۸ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۳:۵۱ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم

وارد کلاس می‌شوی.

نشسته پای تخته سفید.

باز قرار است نرفته شیطنت‌هایش را از سر بگیرد و تو دست به کار می‌شوی که میدان را در دست بگیری.

آقا طه!

یا می‌شینی سرِ جات یا می‌ری بیرون، کدومش؟

در اوج بی‌خیالی بین جای خودش و درِ کلاس دستش را با این شعر جابه‌جا می‌کند:

دَ، بی، سی، چل ...

دارد دوباره خنده‌هایت میدان را به دستش می‌دهد که با شوخی یقه‌اش را می‌گیری و او را به سمت نیمکتش هدایت می‌کنی.

یازهراجانم

آرامشی چنینم آرزوست!

شنبه, ۲۱ اسفند ۱۳۹۵، ۰۸:۰۴ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم

تاخیر کرده‌ای در قولی که داده بودی و دیر شده است رونمایی از کلیپ!

بالاخره امروز رو می‌کنی و منتظر عکس‌العمل‌ها هستی که از جایش بلند می‌شود.

با چشم ردش را می‌گیری که ببینی آیا قصدش برداشتن قرآن است یا تو.

ردیف خودش را که دور می‌زند و سمت تو را در پیش می‌گیرد، مطمئن می‌شوی که مقصود تویی.

هرچند عادت داری از دور با اشاره‌ی دست بنشانی‌شان بر سرجای‌شان، اما دلت رئوف شده است عجیب امروز!!! که می‌گذاری بیاید!

خانوم اجازه!

یه خوابی دیدیم فکرمونو مشغول کرده.

قدت را بیشتر با قدش یکی می‌کنی و گوشت را نزدیک‌تر!

خب!

خانوم خواب دیدیم که تو یه مسجدی هستیم، یه پسری کنار حوض داره وضو می‌گیره، یه دفه یه تیر از پشت می‌خوره بهش، هرچی نگاه کردیم نتونستیم بفهمیم تیر از کجا اومده؟!

ئه؟!

راهش را می‌گیرد و غرق فکر و سر در جَیبِ مراقبت می‌رود سرجایش می‌نشیند!

درس شروع می‌شود و یادت می‌رودش!

دور که می‌زنی ردیف‌های بچه‌ها را می‌بینی‌اش که آسوده‌خاطر از همه‌ی صداها و هیاهوی کلاس و حل تمرین، سر بر میز تفکر نهاده و به خوابی عمیق فرورفته و کاری به کارش نداری تا خوب بخوابد آرام!

دوباره یادت می‌رودش و مشغول بچه‌ها می‌شوی تا خودش از خودش رونمایی می‌کند و مقابلت دوباره حاضر می‌گردد!

خانوم فهمیدیم کی بود!

خیلی مشتاق نیستی بدانی که کی بوده، فقط در حیرتی که انتهای حرف‌هایش بپرسی که الان که خوابیده بودی، ادامه‌ی خواب را دیدی؟!!!!

که می‌پرسی و تایید می‌کند و سرت را به دیوار تعجب می‌کوبی از بس نمی‌دانی چه کنی که خانوم اجازه‌ای از میان هم‌همه‌های مشتاقان به حل تمارین، باز یادت می‌رودش!

 

یازهراجانم

..............

بگو چه کنم؟

يكشنبه, ۱۵ اسفند ۱۳۹۵، ۰۵:۴۵ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم

هنوز وارد کلاس نشده‌ای و از هیچ چیزی خبر نداری که یک‌باره چند نفر به استقبال که چه عرض کنم، به شکایت دورت را می‌گیرند و یکی یکی که نه، همه با هم عرض شکایت می‌نمایند!

سکوت را پیشه‌ی خویش می‌سازی و خیره به تک‌تک‌شان به صرافت می‌اندازی‌شان که بنشینید و شست‌شان خبردار می‌شود که همچون آبشاری از اوج فرود می‌آیند و مأیوسانه متفرق می‌گردند!

حالا پایت را به کلاس گذاشته‌ای و ناغافل عصبانی و حق‌طلبانه سد راهت می‌گردد که خانم رسا به من گفت: ... 

نگاه چپت را حواله‌اش می‌کنی که بنشیند تا بعد ...

آقا رسا که از همه‌جا بی‌خبر است، با قرآنی به دست، در برابرت میان شلوغی‌ها عرض اندام می‌کند و دارد سوال می‌پرسد تا بر معلوماتش اضافه شود که مچش را می‌گیری که شما به آقا رضا گفتی ...؟

تعجب تمام‌رخش را احاطه می‌کند و نیم‌رخش آقارضا را!

خانوووووووووووم!!!

ما بهش گفتیم ببخشید و حالا تویی و متهم ردیف اول و بازهم ماجرای دوره‌ی دوم اصلی تربیت کودک و پرورش و عدالت و قضاوت و این‌ها:

یعنی چی؟! چرا باید بگی که حالا عذرخواهی کنی؟؟!!

بحث میان تو و آقا رسا بالا گرفته که در کمال تعجب آقا رضا خیلی مهربانانه میان ماجرا را می‌گیرد و می‌گوید خانوم ما بخشیدیمش!

چندثانیه نمی‌گذرد که اصلا می‌زند زیر همه‌چی؛ انگارنه‌انگار اصلا آمده بوده پیش تو با آن حالات فوق‌الذکرش!

خانوم اصلا رسا به من نگفته بود ...

شیطنت و خنده‌ی انتهای نگاهش وادارت می‌کند که ...

هیچ دیگر!!!

نمی‌گذاری وادارت کند و چاره‌ای نداری که بگذری و دندان روی جگرت بگذاری.

نگاهی پر از از دست تو و دارم برات و منو سرکار گذاشتی و ... به او می‌کنی و دیگر صلاح نمی‌بینی به آقارسا نگاهی از این دست کنی و درس را آغاز می‌کنی!

یازهراجانم

 

شیرین‌زبانی!

چهارشنبه, ۲۰ بهمن ۱۳۹۵، ۰۵:۳۷ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم

گاهی وقت‌ها شرایط آن‌طوری نیست که باید!

گاهی تمام انرژی‌ات سر اولین کلاس تحلیل می‌رود و تو می‌مانی و 5 کلاس دیگر.

همیشه همه چیز آن‌طور که فکر می‌کنی پیش نمی‌رود و همه‌ی اتفاقات را نمی‌شود و نمی‌توانی که بشود که با یک لبخند فیصله دهی و گاهی تو می‌مانی و نگاهی کودکانه و اخمی که به چهره‌ات نشسته میان شیطنت‌های بی‌قصد و غرضش ....

میان این همه، با آرامشی که سخت است باورش که مخصوص یک پسربچه‌ی 7 ساله باشد، تو را مخاطب خاص خویش قرار می‌دهد:

- خوشگلِ من!

- عزیزم!

و تو که سعی داری ابهت یک خانوم معلم عصبانی را حفظ کنی، نمی‌توانی و نگاهت را به سمتش هدایت می‌کنی!

- خوشگلم به خودت سردرد نده!!

و دیگر توانی نمی‌ماند که با آن خنده‌ را پشت چهره‌ات مخفی کنی و می‌شود آنچه نباید می‌شد!

با ذوق بالا و پایین می‌پرد:

- عزیز خندید، عزیز خندید ...


و تو بی‌آنکه تلاشی برای حفظ حالتت کنی، قید این ژست و خانوم معلمی را می‌زنی و از شیرینی کودکانه‌اش می‌خندی و همه چیز نقش برآب می‌شود و یکباره جماعت در سکوتِ محو تو فرورفته، قهقهه سرمی‌دهند و ادامه می‌دهی!

یازهراجانم

زنگ تفریح مدرسه ...

دوشنبه, ۴ بهمن ۱۳۹۵، ۱۱:۳۳ ب.ظ
بسم الله الرحمن الرحیم

هنوز به سن تکلیف نرسیده‌اند و هیچ‌چیزی هم آن‌ها را مجبور به حضور نمی‌کند؛ نه تشویقی و نه تهدیدی!‏

اما اصرار دارند که زنگ نماز خبرشان کنی و حتما بیایند تا مخاطب خاص آیه‌ی "فَأَمَّا مَنْ ثَقُلَتْ مَوَازِینُهُ" باشند!

بگذریم که گاه‌گاهی سری می‌چرخانند و نگاهی، بگذریم که جایز است میان نماز مخصوص به خودشان هم‌کلامی‌ها و ‏گاهی شاخ و شانه کشیدن‌ها و گاهی خنده‌ها و شوخی‌های‌شان، اما سخت ملتمس دعای‌شان می‌شوی وقتی ‏دست‌های کوچک‌شان را به‌قنوت ربنا پیوند زده‌اند و آرام گرفته‌اند در هیاهوی زنگ تفریح مدرسه!‏

یازهراجانم

بزرگیِ کودکی

سه شنبه, ۲۱ دی ۱۳۹۵، ۰۳:۱۰ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم

از آنجا که گاهی زیرزیرکی آبی می‌خورند یا تغذیه‌شان را دولپی تا سر برمی‌گردانی تا حلقشان فرومی‌برند و بعد بی‌هیچ حرکتی خیره به تو می‌مانند، اجازه می‌دهی که موقع پخش کلیپ هرچه می‌خواهند بخورند!

اینجا دیگر زنگ سوم و چهارم نیست که تقریبا همه‌شان خوراکی داشته باشند، زنگ زنگ آخر است و خیلی‌ها دخل خوراکی‌های‌شان را آورده‌اند.

سه چهار نفری با ذوق از کیف‌شان میوه، آب یا خوردنی‌ای درمی‌آورند، باقی بی‌کار به تماشا می‌نشینند و جا می‌خوری و می‌مانی بین چه کنم چه نکنم که می‌گویی نمی‌خواهد چیزی بخورید که صدای اعتراض‌شان از چشمان و ابروهای گره خورده‌شان درمی‌آید.

چاره‌ای نمی‌ماند جز توسل به آیه‌ی شریفه‌ی «وَ تَواصَوا بِالمَرحَمَةِ»1، خب بچه‌ها اونایی که خوردنی دارند اگر دوست دارند به کسانی‌که ندارند هم تعارف کنند.

آقامحمدجواد ته‌مانده‌ی آجیلش را دور می‌گرداند و علی‌آقا هم مویز و انجیر مانده‌ی ته ظرفش را و آقا سیدپارسا موزش را به دستت می‌دهد تا تقسیم کنی و آقا امیررضا هم سیبش را.

میان این دست‌ودل‌بازی‌ها یک‌باره بلند می‌شود و از آقا ابوالفضل پفیلا می‌خواهد. داری نگاه می‌کنی و شاهد ماوقعی که می‌بینی آقاابوالفضل دستش را عقب می‌کشد و  به‌سراغ کیفش می‌رود. حواست پرت بچه‌ها می‌شود و یادت می‌رود و بعد برمی‌گردی وساطت کنی شاید تعارفی کند و دوستش یکی دوتا پفیلا بردارد، که با لبخند ناز و خوشگلش می‌گوید خانوم یه دونه بازنشده داشتیم دادیم بهش و او را می‌بینی که پفیلا را باز کرده و دارد با لذت می‌خورد.

کیف می‌کنی از این‌همه دست و دل‌بازی بزرگانه‌شان!!

خدایا ممنون به خاطر ایــــــــــــــــــــــــــــــن همه کیف!!!!

یازهراجانم


1. سوره‌ی مبارکه‌ی بلد، آیه‌ی 17.

منم باید برم ...

دوشنبه, ۲۰ دی ۱۳۹۵، ۱۰:۲۳ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم

بعد از اتمام حفظ هر سوره، یک کلیپ.

قول داده‌ای و الوعده وفا!

امروز نوبت پخش کلیپ است و تو نگرانی!

نگرانِ ....

- کلیپی ساخته بودی و در آن تصویری که نماد شیطان باشد را گنجانده بودی. روز بعد آمد و گفت خانوم اجازه! ما اون تصویر رو دیدیم خیلی ترسیدیم!

- پسرک اخمویی را گذاشته بودی برای فردی که رفتار زشتی از او سر زده و پیش خودت گفتی او هم یک پسر بچه است مثل خودشان و اخم کرده و اینجوری متوجه می‌شوند کار بد خوب نیست و این پسر اخمو نماد آدم بدهاست!

روز بعد آمد و یک لنگه پا دم در نگهت داشت، قدت را با قدش یکسان کردی تا ببینی چه می‌خواهد بگوید!

خانوم اجازه! ما اون پسره رو که دیدیم دیشب نتونستیم بخوابیم و خیلی ترسیدیم!!

دلت لرزید که چه می‌خواستیم چه شد؟!

برداشتی به‌جای تمام تصاویر مربوط به آیات یک تصویر زمینه‌ی تکراری گذاشتی. صدای همه‌شان درآمد. تمام شوق‌شان برای اتمام حفظ و دیدن کلیپش همین تصاویر مربوط به آیات بود و حالا یک تصویر تکراری برای همه‌ی آیات؟!!

آمدی و از قضیه‌ی دور زدن استفاده کردی و به‌جای پاک کردن مسئله سعی در حل مسئله نمودی!

سوره، سوره‌ی همزه بود و 6 آیه از 9 آیه آتش بود و جهنم!!

توکل کردی و گذاشتی!

اما این بار آماده‌شان کردی که آتشی که گفته بودم را یادتان هست؟ یادتان هست گفتم جای چه کسانی آنجاست؟

دست‌شان را تا موازات چشمانت بالا می‌برند و خداراشکر در نمی‌آورندشان از حدقه و رحم می‌کنند. 

بله خانوم، آدم بدا، آمریکایی‌ها، داعشی‌ها!

تو که به مقصودت رسیده‌ای، باز موعظه را از سر می‌گیری و می‌پری بالای منبر!

بله پس هر وقت رسیدیم به آیات جهنم، کلی ذوق کنید و بگویید اوخ‌جون که این‌ها در این آتش خواهند سوخت.

------

یکی از کلاس‌ها:

کلیپ را گذاشته‌ای و دارد به آیات مورد نظر نزدیک می‌شود، همین‌که آتش را می‌بینند، دسته جمعی شروع می‌کنند اوخ جون، اوخ جون، اوخ جون!

می‌شود قضیه‌ی درست کردن ابرو و کور کردن چشم!

عجبا!!!! بچه‌ها دیگر نگفتم وسط قرآن بلند بلند بگویید! گفتم در دل‌تان ذوق بفرمایید!!!! خلاصه دوباره کلیپ را می‌گذاری و روز از نو روزی از نو!!

کلاس دیگر:

مشغول خوراکی و تعارف و دست و دل‌بازی و خساست و .... اصلا انگار نه انگار ... هیچ بگذریم، در پست آینده مفصل توضیح داده خواهد شد إن‌شاءالله!

کلاس دیگر:

تصاویر را می‌بینند و محو تصاویرند و حرکت خاصی از خودشان نشان نمی‌دهند. بعد از پخش کلیپ هوای سوریه می‌گیردشان و یکی یکی رجز می‌خوانند!

تو که دنبال بهانه‌ای تا وفات بانو را به عزا بنشینی و از طرفی کینه به دل داری از تکفیری‌های پست و داغ حرم بر دل، درس را بی‌خیال می‌شوی و منم باید برم را که یادآور می‌شوی، یک‌باره دم می‌گیرند و سینه‌زنان از جای‌شان بلند می‌شوند!

بالای میزش رفته و باشور دارد سینه می‌زند، داد می‌زند خانوم، دیگه امشب می‌ریم بلیط می‌گیریم و می‌ریم سوریه!

می‌خندی و اشاره می‌کنی بیا پایین!

یک‌باره از پشت سر می‌آید و کاپشنش را درمی‌آورد و دست به جلیقه که می‌برد می‌خندی و می‌گویی چه می‌کنی و حالش را که می‌بینی به حال خودش می‌گذاری‌اش و کلاس درس هیئتی تمام‌عیار می‌شود و محو تماشای عاشقانه‌ی کودکانه‌شان آرام می‌گیری!

خدایا شکرت!

یازهراجانم

اونکه می‌گه برا پول رفتن اینا ....

دوشنبه, ۲۰ دی ۱۳۹۵، ۰۹:۳۹ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم

خیلی به آتش و جهنم و عذاب حساسند، اما خب نمی‌توانی به آیه‌ی «نارُ اللَّهِ الْمُوقَدَةُ»1 برسی و بگویی بچه‌ها این جیزه!

می‌رسی به «الَّتی‏ تَطَّلِعُ عَلَى الْأَفْئِدَةِ»2، خب باید چه کنی؟

الحمدلله خدا می‌خواهد و عدو می‌شود سبب خیر و مثل همیشه می‌زنی پس کله‌ی داعش و آمریکا و اسرائیل و می‌خندانی‌شان که جای این‌ها اینجاست، شما که گُل هستید، قرآن می‌خوانید، دارید حرف‌های خانوم معلم‌تان را گوش می‌دهید!!

شما صااااف می‌روید بهشت!

آن‌هایی که این داعشی‌های لعنتی دارند الان می‌کشند، می‌روند بهشت و دل داعشی‌ها می‌سوزد و این می‌شود «التی تطلع علی الافئده»!!!

دستی بالا می‌برد و چه کیف می‌کنی وقتی به صورت مثل ماهش نگاه می‌کنی!

افتخار را در نگاهش که دلتنگی عمیقی در آن موج می‌زند می‌بینی.

خانوم بابای مام رفت سوریه و با داعشیا جنگید.

حالا که خودش سرِ بحث را باز کرده است، جان می‌گیری و پابه‌پایش می‌روی.

بله آقا مجتبی!

بچه‌ها را هم همراه می‌کنی!

یادتان هست بچه‌ها شهید آقا حجت اسدی در هیئت چقدر می‌خواندند و حسین و حسین می‌گفتند؟ حالا الان رفتند پیش خود امام حسین و باز می‌آید وسط حرفت و دستش را مثل تفنگ می‌گیرد و می‌گوید اینجوری!

نه آقا مجتبی!!

دیگه اونجا جنگی نیست؟ اونجا همش خوشی است!

نگاهش جان تازه می‌گیرد وقتی برایش مداحی پدر را می‌خوانی «هنوز یه غیرتی دارم رو دختر علی ...» و لبخند می‌زند و دلت را می‌برد!!

----------------

دست خودت نیست دلت بدجور می‌گیرد ...

یازهراجانم

----------------

#مجتبی_اسدی

#شهید_حجت_اسدی

#مداح

#هیئت_حسین_جان(ع)

#مدافع_حرم


1. سوره‌ی مبارکه‌ی همزه، آیه‌ی 6.

2. سوره‌ی مبارکه‌ی همزه، آیه‌ی 7.

نتیجه‌ی منبری که تو استادش باشی!

دوشنبه, ۲۰ دی ۱۳۹۵، ۰۵:۰۷ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم

باز امروز جزو روزهای سرشلوغی است و باید به حفظ آیه و تدریس گام برسید و دوره کنید و ...

داری معانی سوره‌ی همزه را مرور می‌کنی که با آن حالت همیشه خواب‌آلودش دست بالا می‌برد ...

خانوم اجازه!

بله؟

خانوم آیه‌های قرآن چرا انقدر ترسناک‌اند؟!

سوالش افکارت را متلاشی می‌کند و یک لحظه قید وقت و درس و عجله را می‌زنی و حالا خانوم قرآن! باید پاسخ‌گو باشی!!!

داری از بشارت‌هایش می‌گویی که از آن‌طرف عجله‌دارد و چه کار دارد که خانوم دارد حرف می‌زند؟! سوال دارد خب. نمی‌گذارد به آخر برسانی کلام را و می‌گوید:

خانووووم! ما از مردن می‌ترسیم!

حالا بحث، بحث دیگری است؛ باید بگویی چه کسانی از مرگ می‌ترسند و چه کسانی با خنده از آن استقبال می‌کنند.

یک نمایش یک‌نفره را آغاز می‌کنی که نویسنده و کارگردان و تهیه‌کننده و راوی و بازیگرش خودت هستی همین الان یهویی!

کلاس است و تو و سکوتی که میان هیجان گوش دادن بر کلاس حاکم شده است.

کلاس می‌شود دنیا و بیرون کلاس آخرت؛ دنیا می‌شود محل مسابقه و طول عمر زمان مسابقه و تو را به کلاس (دنیا) می‌فرستند و قرار است هرچه خوب است جمع کنی تا جایزه‌ای که بیرون منتظر توست نصیبت شود، اگرنه تو می‌مانی و یک تی و جارو که باید زحمت بکشی و مدرسه را از بالا تا پایین تمیز بنمایی همی!!!

آخ آخ آخ ...

آنی که حواسش به مسابقه نباشد، می آید یک لگد به میز می‌زند، در و دیوار را خراب می‌کند، به دیگران آسیب می‌رساند، در را که می‌زنند (دو دستی بر سرت می‌کوبی و کلاس به هوا می‌رود از خنده‌ی کودکانه‌شان)، داد می‌زند، ای داد، من فکر کردم کلی وقت دارم و گریه می‌کند و ناله می‌زند و فایده‌ای ندارد و تی و جارو بیرون انتظارش را می‌کشد!

اما زرنگ که باشی بی‌کار نمی‌ایستی و تند تند هرچه خوب است را جمع می‌کنی. تا در را می‌زنند و می‌گویند وقت تمام است، بمیر (فکر می‌کنی الان می‌خندند و مکث نامعلومی می‌کنی و خبری از خنده نیست و بیش از آنچه فکر کنی محو قصه‌اند و ادامه می‌دهی) تو هم با خنده و یک بغل پر از چیزهای خوب راحت می‌میری همی!

میان این‌همه چشمانی که خیره به تواند و ابر افکاری که بالای سرشان متراکم گشته و عنقریب است که طوفانی به‌پا گردد، می‌چسبانی حالا که داغ شده این تنور و می‌گویی خب ... حالا در دنیا کار خوب چیست؟!

مثلا نماز!

بچه‌ها در دنیا هیچ‌چیز به‌اندازه‌ی نماز اهمیت ندارد (فعلا قید تبصره‌ها را می‌زنی) و داری با هیجان منبر را به اوج می‌رسانی و چیزی نمانده که سرت به سقف بخورد که می‌پرسد خانوم یعنی از مشقمونم مهم‌تره؟!

بله پسرم! خیلی مهم‌تره!!

و حالا کار کار کربلاست و باید بار را ببندید و راهی شوید!

بچه‌ها چندوقت پیش محرم و صفر بود، امام حسین چه چیزی می‌خواست به ما یاد بدهد؟ بچه‌ها جان مهم‌تر است یا مشق؟

با هیجانی لبریز از شوقِ ادامه، داد می‌زنند خانوم جان!

خب ببینید امام حسین با اینکه آن نامردها داشتند تیر می‌انداختند، گفتند به نماز بایستیم و در آن شرایط نماز را خواندند.

تازشم بچه‌ها شما فکر نکنید که اگر نماز بخوانید کارتان عقب می‌افتد، خیر، بلکه تندتر مشق می‌نویسید و زیباتر و با علاقه‌ی بیشتر!

و وقتی در قالب بچه‌ای فرو می‌روی که نماز خوانده و دارد با اشتیاق مشق می‌نویسد و وقتی شیطان به وسوسه‌ی افکارش می‌آید یک تودهنی به او می‌زند، گویا تو را با کمدین‌های سیرک (همان مؤدبانه‌ی دلقک خودمان!!!!) اشتباه گرفته‌اند که اینچنین از فرط خنده بر سروکله‌ی خود می‌کوبند و القصه ...

خانم کی زنگ نماز است؟ خانم الان زنگ چندمه؟

و تو که چنان گیرِ جوِ داستانی که یادت نیست سه ساعت آخر بی‌کاری، قول می‌دهی که اگر دوست داشته باشید زنگ نماز می‌آیم دنبال‌تان!

خانم ما که نماز بلد نیستیم!!

عیبی ندارد، اصلا نماز که به شما واجب نیست، ولی خب آدم باید تمرین کند، مثل ورزشکاری که می‌خواهد به یک مسابقه برود!

از لحظه‌ی اتمام نمایش فی‌البداهه و خروجت از کلاس خواهش پشت خواهش که خانوم زنگ نماز بیاین دنبالمون و تو می‌مانی و آخ آخ آخ سه ساعت بی‌کاری‌ای که داشتی و می‌خواستی به منزل تشریف ببری و حالا باید بمانی و منبرت را ختم کنی!!!

داستان خوب بود و حالا که خوب بود، دلت نمی‌آید برای کلاس‌های دیگرت هم روی پرده‌ی نمایش نبری و می‌بری و آن‌ها هم ...

زنگ نماز است و کلاس به کلاس دنبال‌شان می‌روی و بچه‌ها زنگ نماز است، رفتم بیایید!

نمی‌آیند که، جلوتر از تو پله‌ها را یکی دو تا می‌دوند و تو خوشحال و فردا می‌رسد.

خب بچه‌ها چه خبر؟!

مشقاتونو خوب نوشتین؟

او که هیچ‌وقت صداقتش زیر پاچه‌خواری‌های متعارف کودکانه گم نمی‌شود، با کمال آرامش می‌گوید نه خانوم!!

----

(شنیده‌اید آب سرد روی سر آدم ریخته می‌شود گاهی انگار؟)

و این می‌شود نتیجه‌ی منبری که تو استادش باشی!!!