همه او

وقتی همه اوست، من چه گوید؟!

همه او

وقتی همه اوست، من چه گوید؟!

همه او

بسم الله الرحمن الرحیم

اولین روز دبستان بازگرد
کودکی ها شاد و خندان بازگرد

یازهراجانم

پیوندهای روزانه

۴ مطلب با موضوع «کودکی‌جان» ثبت شده است

بگو چه کنم؟

يكشنبه, ۱۵ اسفند ۱۳۹۵، ۰۵:۴۵ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم

هنوز وارد کلاس نشده‌ای و از هیچ چیزی خبر نداری که یک‌باره چند نفر به استقبال که چه عرض کنم، به شکایت دورت را می‌گیرند و یکی یکی که نه، همه با هم عرض شکایت می‌نمایند!

سکوت را پیشه‌ی خویش می‌سازی و خیره به تک‌تک‌شان به صرافت می‌اندازی‌شان که بنشینید و شست‌شان خبردار می‌شود که همچون آبشاری از اوج فرود می‌آیند و مأیوسانه متفرق می‌گردند!

حالا پایت را به کلاس گذاشته‌ای و ناغافل عصبانی و حق‌طلبانه سد راهت می‌گردد که خانم رسا به من گفت: ... 

نگاه چپت را حواله‌اش می‌کنی که بنشیند تا بعد ...

آقا رسا که از همه‌جا بی‌خبر است، با قرآنی به دست، در برابرت میان شلوغی‌ها عرض اندام می‌کند و دارد سوال می‌پرسد تا بر معلوماتش اضافه شود که مچش را می‌گیری که شما به آقا رضا گفتی ...؟

تعجب تمام‌رخش را احاطه می‌کند و نیم‌رخش آقارضا را!

خانوووووووووووم!!!

ما بهش گفتیم ببخشید و حالا تویی و متهم ردیف اول و بازهم ماجرای دوره‌ی دوم اصلی تربیت کودک و پرورش و عدالت و قضاوت و این‌ها:

یعنی چی؟! چرا باید بگی که حالا عذرخواهی کنی؟؟!!

بحث میان تو و آقا رسا بالا گرفته که در کمال تعجب آقا رضا خیلی مهربانانه میان ماجرا را می‌گیرد و می‌گوید خانوم ما بخشیدیمش!

چندثانیه نمی‌گذرد که اصلا می‌زند زیر همه‌چی؛ انگارنه‌انگار اصلا آمده بوده پیش تو با آن حالات فوق‌الذکرش!

خانوم اصلا رسا به من نگفته بود ...

شیطنت و خنده‌ی انتهای نگاهش وادارت می‌کند که ...

هیچ دیگر!!!

نمی‌گذاری وادارت کند و چاره‌ای نداری که بگذری و دندان روی جگرت بگذاری.

نگاهی پر از از دست تو و دارم برات و منو سرکار گذاشتی و ... به او می‌کنی و دیگر صلاح نمی‌بینی به آقارسا نگاهی از این دست کنی و درس را آغاز می‌کنی!

یازهراجانم

 

بزرگیِ کودکی

سه شنبه, ۲۱ دی ۱۳۹۵، ۰۳:۱۰ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم

از آنجا که گاهی زیرزیرکی آبی می‌خورند یا تغذیه‌شان را دولپی تا سر برمی‌گردانی تا حلقشان فرومی‌برند و بعد بی‌هیچ حرکتی خیره به تو می‌مانند، اجازه می‌دهی که موقع پخش کلیپ هرچه می‌خواهند بخورند!

اینجا دیگر زنگ سوم و چهارم نیست که تقریبا همه‌شان خوراکی داشته باشند، زنگ زنگ آخر است و خیلی‌ها دخل خوراکی‌های‌شان را آورده‌اند.

سه چهار نفری با ذوق از کیف‌شان میوه، آب یا خوردنی‌ای درمی‌آورند، باقی بی‌کار به تماشا می‌نشینند و جا می‌خوری و می‌مانی بین چه کنم چه نکنم که می‌گویی نمی‌خواهد چیزی بخورید که صدای اعتراض‌شان از چشمان و ابروهای گره خورده‌شان درمی‌آید.

چاره‌ای نمی‌ماند جز توسل به آیه‌ی شریفه‌ی «وَ تَواصَوا بِالمَرحَمَةِ»1، خب بچه‌ها اونایی که خوردنی دارند اگر دوست دارند به کسانی‌که ندارند هم تعارف کنند.

آقامحمدجواد ته‌مانده‌ی آجیلش را دور می‌گرداند و علی‌آقا هم مویز و انجیر مانده‌ی ته ظرفش را و آقا سیدپارسا موزش را به دستت می‌دهد تا تقسیم کنی و آقا امیررضا هم سیبش را.

میان این دست‌ودل‌بازی‌ها یک‌باره بلند می‌شود و از آقا ابوالفضل پفیلا می‌خواهد. داری نگاه می‌کنی و شاهد ماوقعی که می‌بینی آقاابوالفضل دستش را عقب می‌کشد و  به‌سراغ کیفش می‌رود. حواست پرت بچه‌ها می‌شود و یادت می‌رود و بعد برمی‌گردی وساطت کنی شاید تعارفی کند و دوستش یکی دوتا پفیلا بردارد، که با لبخند ناز و خوشگلش می‌گوید خانوم یه دونه بازنشده داشتیم دادیم بهش و او را می‌بینی که پفیلا را باز کرده و دارد با لذت می‌خورد.

کیف می‌کنی از این‌همه دست و دل‌بازی بزرگانه‌شان!!

خدایا ممنون به خاطر ایــــــــــــــــــــــــــــــن همه کیف!!!!

یازهراجانم


1. سوره‌ی مبارکه‌ی بلد، آیه‌ی 17.

دوباره کودکی

دوشنبه, ۶ دی ۱۳۹۵، ۱۱:۰۶ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم

حیف که مجبوری به‌خاطر پاره‌ای دلایل آسته بروی، آسته بیایی؛ دلایلی من‌جمله اینکه خانوم معلمی و باید الگو باشی و این‌ها، یا اینکه بالاخره درس است دیگر باید داده شود!!!!

اما خداوکیلی گاهی خودت دلت می‌خواهد که از قالب بزرگی‌ات خارج شوی و دوباره کودک و پابه‌پای جست‌خیزهای‌شان بدوی و ضمن عرض شرمندگی، خب بعضی وقت‌ها ...

گاهی حالا که تصمیم گرفته‌اند آرام بگیرند و متین باشند، مثل اینکه تو نتوانسته‌ای کودک درونت را قانع کنی که به جان سکوت کلاس می‌افتی و در یک چشم به‌هم زدن کلاس را صحنه‌ی تاخت و تازشان می‌کنی و یک‌باره تو می‌مانی و عده‌ای که دارند از در و دیوار و تخته بالا می‌روند و حالا طبیعی است که میان عصبانیت ساختگی‌ات خنده‌ات نقشه‌ات را نقش برآب کند و بزنند زیر خنده که خانوم خندش گرفت و ادامه ....

یازهراجانم

محکوم به هیس!

يكشنبه, ۱۶ آبان ۱۳۹۵، ۰۶:۲۰ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم

کودکی جان!

در این عصرِ انفجارِ تکنولوژی، بزرگ‌ترین ظلم تاریخ به تو زمانی شد که حوصله‌ی تحمل‌مان سر رفت و شیطنت‌های کودکانه‌ات را طاقت کم آوردیم.

در این دوره که تجددخواهی و رفاه‌طلبی و پیشرفت و ارتباطات مجازی ابزار تفاخر گردید و بی‌محلانِ به آن محکوم به تحجر، تو کم کم نه، که خیلی زود بزرگ شدی و زود به آخر آمد عمر کودکی‌ات!

تکنولوژی قد کشید و من برای فرار از پرس‌وجوها و کنجکاوی‌ها و شیطنت‌هایت، با آن تو را به هیس محکوم کردم و تو را سرگرم دنیایی کردم که در آن نه عاطفه‌ای بود، نه خاکی که با آن بازی کنی و یاد بگیری که باید این دنیای خاکی را به بازی بگیری و نه زمینی بود تا به آن بخوری و بعد دست روی زانو بگذاری و یاعلی بگویی و بلند شوی!

آه کودکی جان!

خیلی زودتر از زود به پایان رسیدی و زودتر از خیلی زود، دنیا برایت جدی شد.

کودکی جان!

ببخش بزرگی‌ات را!

یازهراجانم